روزها
|
- پاي بازي هستي؟!! حباب ... حباب... حباب... جيغ مي کشم فريادم در گوشهايم تکرار مي شود : کمک...کمک - مهره ها را بچين عرق سردي بر پيشانيم مي نشيند همچنان تکرار مي کنم سرم درد مي کند حال خودم را نمي فهمم ديگر...ديگر نمي توانم نفس بکشم چشمهايم را مي بندم - کيش و مات بعدالتحرير : اين متن را خودم نوشته ام...نظر خود را در رابطه با آن بيان کنيد | نوشته شده توسط مهدي در سهشنبه 3/5/1385 و ساعت 1:37 عصر | نظرات ديگران() | ||
|
پرنده گفت: چه بويي, چه آفتابي,آه... بهار آمده است... بعدالتحرير1 : نويسنده اين متن را نتوانستم پيدا کنم تا نامش را درج کنم بعدالتحرير2 : از همه دوستاني که به وبلاگ سر زدند و نظر دادند متشکرم | نوشته شده توسط مهدي در جمعه 30/4/1385 و ساعت 1:4 عصر | نظرات ديگران() | ||
|
روزها رفت که دست من مسکين نگرفت زلف شمشاد قدي ، ساعد سيم اندامي اي بابا...همين طور روزهامون داره ميگذره و من مثل خيلي هاي ديگه از صبح تا شب جلو کامپيوتر تلپ هستم و به لطف سازندگان بازيها دارم يکريز بازي مي کنم....آخه يکي نيست به من بگه پاشو برو يه کاري بکن( به قول يکي از رفقا : پاشو برو عاشق بشو ) خلاصه اينکه بي کار نشسته ايم و تنها کار مثبتمون همين وبلاگ نويسي هست و بس. کم کم اولين ماه تابستون هم داره تموم ميشه و من حوصله هيچ کاري رو ندارم....البته بايد براي روز شنبه هفته آينده براي مسابقه مشاعره آماده بشم اما هنوز خيلي شعر حفظ نکردم و مي ترسم در مسابقه جلو ملت ضايع بشم ( برام دعا کنيد ) ... ديگه اينکه براي پيدا کردن يه آهنگ خوب واسه اين وبلاگ کل مجموعه ها ي کيتارو و ياني رو گوش کردم اما يا به درد اين وبلاگ نمي خوردن يا حجمشون زياد بود( دوستان عزيز اگر کسي مي دونه چطور ميشه حجم آهنگ رو کم کرد پيغام بذاره خيلي ممنون ميشم) خلاصه اينکه آخر يک آهنگ کم حجم از شادمهر عقيلي پيدا کردم و فعلاً تا پيدا شدن آهنگ مناسب تر اين آهنگ رو روي وبلاگ گذاشتم...خوب...حرف که زياده ولي حوصله نوشتنش نيست...پس با هم روزهايمان را مي خوريم.... بعدالتحرير1 : آماده تبادل لينک و لوگو با تمامي وبلاگها هستم. بعدالتحرير2: من را از نظرها و پيشنهادات خود بي بهره نگذاريد. بعداتحرير 3 : خيلي چاکريم...
| نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه 26/4/1385 و ساعت 12:23 عصر | نظرات ديگران() | ||
| اينجا ديگر گريزي نيست * اين متن را يک روز در اوج خستگي نوشتم...شما تحمل کنيد | نوشته شده توسط مهدي در شنبه 24/4/1385 و ساعت 3:22 عصر | نظرات ديگران() | ||
|
...و روزهاي من شروع مي شود نمي دونم از کي شروع شد! از اوايل نوجووني يا يک کمي قبل تر يا بعدتر...راستش وقتش هيچ وقت مهم نبود...مهم اين بود که شروع شده بود...يک حس...يک حس غريب که من رو بيش از پيش در خودم فرو برد و تنها شدم...البته هيچ وقت اين تنهايي رو بروز ندادم ...اما در تنهايي غرق شدم...دوستام هم کم و بيش اين حس رو داشتند البته من فکر مي کنم همه در يه دوره اي از زندگيشون اين طور حسي داشته باشند...عده اي براي فرار از اين حس هر کاري مي کنند...هر انساني يه موقعي پيش مياد که حس کنه تنهاست و من چهار ساله اين حس رو دارم...به خاطر همين شروع کردم به نوشتن ...اينقدر نوشتم که دفترم هم از نوشته هايم خسته شد اما من يک موجود زنده مي خواستم که باهاش حرف بزنم نه يک دفتر...از چت و ... خيري نديدم ...راستش در اينترنت من هميشه دنبال وبلاگها بيشتر مي رفتم و مي روم چون هر وبلاگ نشون دهنده شخصيت و عقايد يک انسان است و به خاطر همين من هم شروع کردم تا روزهاي خودم رو در اين وبلاگ براي شما تعريف کنم ... روزهايي که گاهي شاد و گاهي غمگين، گاهي غرق خستگي و گاهي پر از شادابي و نشاط هستند اما مهم اين نيست مهم اينه که ما يه روزي رو داريم زندگي مي کنيم که خيلي ها آروزش رو دارند...پس بياييد اين دو روز دنيا را با هم باشيم... پس ياعلي و آغاز مي کنيم روزهاي با هم بودن را...
| نوشته شده توسط مهدي در شنبه 24/4/1385 و ساعت 3:11 عصر | نظرات ديگران() | ||
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [3/5/1385- 1:37 ع] من خودم را کشتم.... [30/4/1385- 1:4 ع] پرنده... [26/4/1385- 12:23 ع] روزها رفت... [24/4/1385- 3:22 ع] اينجا...ثانيه آخر [24/4/1385- 3:11 ع] ...و روزهاي من شروع مي شود | ||
| درباره خودم مهدي[5] مهدي هستم متولد 21 اسفند 1368 . خيلي وقت بود از تنهايي خسته شده بودم و بهترين راه حرف زدن و بيان عقايدم را وبلاگ يافتم لوگوي وبلاگ منوي اصلي فهرست موضوعي يادداشت ها لوگوي دوستان ![]() ![]() ![]() ![]() آمار وبلاگ بازديد امروز :0 بازديد ديروز :1 مجموع بازديدها : 951 خبر نامه
وضعيت من در ياهو موسيقي وبلاگ جستجو در وبلاگ | ||||||||